
اگر میخواستی بسوزانی در آتش حاصل ما را
چرا با داغ زهرا آشنا کردی دل ما را
به جرم معصیت خواهی بسوزانی بسوزاما
مسوزان پیش چشم قاتل زهرا دل ما را
تو میدانی كه ما پروانه ها مدیون زهراییم
كه هر شب می كند روشن چراغ محفل ما را
تبلیغات 
اگر میخواستی بسوزانی در آتش حاصل ما را
چرا با داغ زهرا آشنا کردی دل ما را
به جرم معصیت خواهی بسوزانی بسوزاما
مسوزان پیش چشم قاتل زهرا دل ما را
تو میدانی كه ما پروانه ها مدیون زهراییم
كه هر شب می كند روشن چراغ محفل ما را

اِاَللّهمَّ وَ سُرَّ نَبِیَّكَ مُحَمَّداً صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بِرُؤْیَتِهِ وَ مَنْ تَبِعَهُ عَلی دَعْوَتِهِ وَ ارْحَمْ سْتِكانَتَنا بَعْدَهُ اَللّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةًَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّهِ بِحُضُورِهِ اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدًا وَ نَریهُ قَرِیباً بِرَحْمَتِكَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمِین...
خدایا خوشحال نما پیغمبرت محمد (ص) را به دیدارش و هركه پیرو اوست بردعوتش و رحم نما بر بیچارگی ما
پس از او . خدایابرطرف كن این گرفتاری های درهم را ازاین امت به حضور او و تعجیل نما برای ما در ظهورش
، زیرا مخالفان بعید می دانند و ما آنرا نزدیك می دانیم . به رحمت تو ای مهربان ترین مهربانان

دلم باز رنگ جنون كرده است
دلم باز آهنگ خون كرده است
دلم باز بهر شهادت گرفت
دلم باز تا بی نهایت گرفت
تویی آنكه خیر العمل خوانده ای
و بر دوش مردم غزل خوانده ای
دلم با امیدت قوی میشود
كنون نوبت مثنوی میشود
تو رفتی و از آسمان سنگ ریخت
نبودی و باران نیرنگ ریخت
تو رفتی و خون شیشه ها را گرفت
رگ و روح اندیشه ها را گرفت
تو رفتی و حراج غیرت شده
نبودی و تاراج غیرت شده
تو رفتی و مردم ریایی شدند
و یك عده هم شیمیایی شدند
نه آن شیمیایی كه در جنگ بود
نه آن گاز سمی كه بی رنگ بود
همانان كه عطر ریا می زنند
و بر سینه سنگ خدا می زنند
همانان كه حق تو را خورده اند
و از شهر یاد تو را برده اند
شبی سینه چاك حقیقت شوند
و در روز پیر طریقت شوند
و خورشید از یادشان رفته است
و توحید از یادشان رفته است
از اینان بپرسید مهران كجاست
شلمچه حلبچه مریوان كجاست
از اینها بپرسید رزمنده كیست
ببینید آنگاه شرمنده كیست
دلم باز بهر شهادت گرفت
دلم باز تا بی نهایت گرفت
قصه های غم و بی قراری
اشك و درد محن گریه زاری
قصه غصه های درونم
ماجرای دل پر زخونم
در پی گریه های شبانه
میخورد بر تنم تازیانه
نیست در شهرمان راد مردی
اهل عشق و صفا اهل دردی
عده ای غرق فقر و نداری
عده ای مرد از دین فراری
سینه خسته مان پر ز آه است
دم زدن از خدا هم گناه است
دیگر اینجا كسی با خدا نیست
در خبابان و كوچه حیا نیست
غیرت از شهر ما رخت بسته
حرمت ناخدایان شكسته
عده ای در نوا و خروشند
دین خود را به زر می فرووشند
چهره ها را ببین در نقاب است
عقلشان در پی یك سراب است
هركه را دیده ام وای خصم است
بی مرارمی گمانم كه رسم است
گوییا عصر هوش و نبوغ است
این همه ادعاها دروغ است
بخت بر ما اگر رو نماید
گیرم این جمعه آقا بیاید
شك ندارم كسی منتظر نیست
منتظر چشم كس سوی در نیست
غرق نجوا كه شادی تمام است
این چه وقت ظهور امام امام است !!!!!!!
ادعا میكنیم او ولی نیست
او ز نسل و تبار علی نیست
از ظهور ولی می خروشیم
زود او را به زر می فروشیم
او بیاید دلش بی شكیب است
بین ما شیعیان هم غریب است
او بیاید همه كار داریم
یا كه نه خانه بیمار داریم
هركسی در پی یك بهانه
می خزد با بهانه به خانه
او بیاید همه ناتوانیم
منكر بود صاحب زمانییم
علت این كه صحرا نشین است
یا كه مولایمان بی قرین است
درد و غم كی ز رویش زدودیم
یار خوبی برایش نبودیم
او بیاید غریب است و تنها
باز یك كوفه چاه است و مولا
نه همان به كه تنها بماند
او نمازش فرادا بخواند
---------------
سروده آقا سید امیر حسین میر حسینی